يه روزي انقدر دوسش داري كه حاضري به خاطرش از همه چيزت بگذري... یکی را دوست دارم ولی او باور ندارد یکی را دوست دارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد زندگیم را با گرمای عشق او میگذرانم ! کسی را دوست دارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمی توانم دستانش را بفشارم ! یکی را دوست دارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد ! او برایم یک دنیاست یکی را برای همیشه دوست دارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا ! کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم یکی را تا ابد دوست دارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم ، کسی که نگاه عاشقانه ی مرا ندید آری یکی را از ته دل صادقانه دوست دارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش کسی را دوست دارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست دارم ! کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست ، اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد ! یکی را دوست دارم با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما .......... من دیوانه وار تنها او را دوست دارم ! من وتو با هميم اما دلامون خيلي دوره هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره نداريم هيچ کدوم حرفي که بازم تازه باشه چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و کوره من وتو،من وتو ،من وتو هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم خسته از اين قصه ها ييم هم صداي بي صداييم نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم از قديما يه عمره وعده ها رو داديم و حرف ها رو گفتيم ديگه هيچي نمي مونه براي گفتن ما گلاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه ديگه افتاده از پا ساعت پير رو طاقچه گلاي قالي رنگ زرد پاييزي گرفتن اونام خسته شدن از حرف هر روز تو و من من وتو ،من و تو ،من وتو هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم خسته از اين قصه هاييم هم صداي بي صداييم کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم.... و فاصله بینباورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی من و تو بیداد میکند.... کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم.... کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش... دلم بدجور هوای تو را کرده عزیزم... دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم.... باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل خنجر در قلبهایمان مینشیند .... و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی.... باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا در این دنیا تنهای تنهایم .... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است.... کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم.... سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من بیایی... و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای ، دلم بدجور برای تو تنگ است ... باورم نمیشود که نمیایی... اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم... اگه بگم که حاضرم فدایِ اون چشات بشم... اگه بگم تو آسمون عشقِ من فقط تویی... اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی... اگه بگم قلبمو من نذرِ نگاهت می کنم... اگه بگم زندگیمو بذرِ بهارت می کنم... اگه بگم ماهِ منی هر نفسِ راهِ منی... اگه بالِ منی لحظه ی پروازِ منی... میشی برام خاطره ی قشنگِ لحظه ی وصال... میشی برام باغبونِ میوه های تشنه و کال... میشی برام ماهِ شبای بی سحر... میشی برام ستاره ی راهِ سفر... ولی بدون هر جا باشی یا نباشی مالِ منی... تو كلبه ى قشنگمون يه شب صاف مهتابى با ديواراى عنابى دست بكشم رو گونه هات خیره بشم به اون چشات حس کنم کنارمى تو آغوش گرم منى سرت رو شونه هام باشه دستات توى دستام باشه نگات تو چشم من باشه لبات روی لبهام باشه از عشق هم گر بگيريم ازامروز و فردا بگيم با اين دلهاى پاكمون يه جشن كوچک بگیریم
عذاب رفتن تو هیچ وقت نشد باورم... به آخرش رسیدم نفسمو می شمرم... یادت میاد قدیما دیوونه بازیامون؟؟؟ کجایی تا ببینی گوشه نشستنامو؟؟؟ اون دلی که واسه تو می زد به آب و آتیش... بازی شده تو دستات رفتی و شکستیش... بیا ببین چه ساده توی خودم شکستم... رفتی و جا گذاشتی یه عکس کهنه رو دستم... این دل ساده رو باش... میگه میای تو بازم... طفلی مثل قدیما دوستت داره هنوزم... بر نمی گردی پیشم اومدنت دروغه... برام خبر آوردن خیلی سرت شلوغه... دل کسی رو نشکن... نذار سیاه شه دنیات... حرفی دیگه ندارم... گلم٬ خدا به همرات... پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میکنم و آرزو میکنم که کاش برای یک لحظه فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم ، میخواهم سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر دل آتشینم برای لحظه ای آرام گیرد ، تو مرا به دیار محبت ها بردی و صادقانه دوستم داشتی . من و تو ما شده ایم پس نگذار زمانه ی بی رحم دلهایی را که از هم جدا نشدنی است را به درد آورد ، دلم را به تو دادم و کلیدش را به سوی آسمان خوشبختی ها روانه کردم ، چه شب ها که تا سحر به یادت با گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم چه روز ها با خاطراتت نفس کشیدم پس تو ای سخاوت آسمانی من... مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم... امروز باز اين من بودم كه ضربان يك لحظه ديدنت ایستادم و در اتش غرور سرخى نگاهت سوختم و تو مثل هر بار ديگر اضطراب نديدن را در چشمان بي قرارم ديدى حسرت رفتنت را از سكوت نگاهم شنيدي و رفتي اينبار تلخ تر از هر بار ميدانى؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و اشك مرهمى نيست بر اتش دل با اين همه دل به اين مى كنم كه عطر ابى نفس هايت در ميان خالى اندوهناك اين شهر پراکنده است معنى باران!!!!!!!! چگونه التماست كنم كه بمانى و حجم انبوه تنهايى ام را سيراب كنى؟؟؟؟؟؟؟؟
درشهرعشق قدم میزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خیلی تعجب کردم تاچشم کارمی کردقبربودپیش خودم گفتم یعنی این قدرقلب شکسته وجودداره؟یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهای روی قبرراکنارزدم که براش دعاکنم وای چی میدیدم باورم نمیشه اون قلبه همون کسیه که چندساله پیش دله منو شکسته بود... هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. یاد گرفتم تو زندگیم وقتی فهمیدم طرفم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم. تو ای معنای انتظار یک لحظه بایست ، دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست، لطف کن یک لحظه بایست و فقط یک جمله بگو : " تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟! " اگر بدانم که دلتنگ منی ، و دلت همیشه با من است دلم را فدای آن قلب مهربانت میکنم! اگر بدانم که مرا دوست داری و تنها آرزویت من هستم تا آخرعمرم عاشقانه برایت میخوانم اگر بدانم که برایت ارزش دارم و همه زندگی ات هستم ، تا آخرین نفس به پای تو اگر بدانی که میدانم ، بدون تو میمیرم ، مرا اینگونه در حسرت عشقت نمیگذاری می نشینم و تا آخرین نفس ، یک نفس فریاد میزنم دوستت دارم! اگر بدانی که چقدر دوستت دارم دلتنگی که سهل است دلت برای یک لحظه درکنارهم بودن پرپر میزند! اگر بدانی که تنها آرزوی من تویی ، روزی صدها بار آرزو میکنی که به آرزویم برسم! اگر بدانی که همه لحظه های زندگی ام به تو می اندیشم ، تک تک لحظه ها را می شماری و به عشق آن لحظه ها زندگی میکنی ترانه عشق را !
كجائي عزيزم ببيني كه تنهام كجائي ببيني چه تاريك شبهام ديشب در خلوت تنهاييم آهسته بي تو گريستم... يادت هست روزي که دستت را به دستانم دادي و تمام وجودم را آتش زدي؟ پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت) دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود اخرين فرصت را غنيمت مى شمارم اخرين لحظه را در اغوش مى گیرمت اخرین ستاره را در عمق چشمانم مى نشانم اخرين ديدار را به خاطر مى سپارم اخرين شبنم را از چشمانم مى بارم اخرين پاره ى قلبم را به تو مى سپارم اخرين فرصت را غنيمت مى شمارم و اخرين كلام را به زبان مى اورم دوستت دارم ..... مقابل دريا كه مى رسم فقط براى چشمهايت دعا مى كنم اما تو هرگز مستجاب نمى شوى!!! بيا!!! بيا كه باز باورت كنم اهل همين كوچه پس کوچه هاى بارانى راستى... قرارمون همان ساعت ...نمى دانم ساعت لجوجى كه هيچ عقربه اى روى شانه هايش به خواب نمى رود. تو!!! هميشه فرصت كوتاه منى براى شعر تا مى ايم زمزمه ات كنم زود تمام مى شوى ساعت قرارمان يك دقيقه به هيچ است و من هميشه فقط يك دقيقه دير ميرسم.... آدم عزيزانشو فراموش نميكنه .... به نديدنشون عادت ميكنه ............. تقديم به كسى كه عادت نديدنش مثل فراموش كردنش غير ممكنه. سكوتم :براى تو . هوايم :هواى تو . دلتنگیم : براى تو . تنهاييم :به ياد تو .
مرداب براى به دست آوردنه نيلوفر ساله ميخوابه تا آرامش نيلوفر به هم نخوره .... پس اگه كسى رو دوست دارى براى به دست أوردنش سالها صبر كن.
از غرورت...از خوشيات...حتي از زندگيت...حاضري براي اينكه او
راحت باشه...شاد باشه...خسته نشه...ناراحت نشه...غصه نخوره...
هر كاري بكني....خودت عذاب بكشي ولي گريه شو نبيني...حاضري هر
كاري كني تا فقط يه لحظه بهت نگاه كنه و با اون چشمايي كه ازش
شيطنت و مهربوني ميباره صدات كنه...واي كه چه روزايي گذشت كه
به خاطرش غصه خوردي...گريه كردي...از نامهربونيهاش...بي وفايي
هاش...غرور بيجاش...دلت شكست ولي به روي خودت
نياوردي...هر چقدر او نامهربوني كرد تو مهربوني كردي....هر قدر ناز
كرد نازشو كشيدي...به خودت مي گفتي وقتي از محبت و صداقتم
مطمئن بشه همه چيز خوب ميشه...چه روزايي كه به اميد ديدنش
گذروندي...و چه شبايي كه از غصه ي دوريش تا خود صبح بي صدا
اشك ريختي...ولي راستش هر آدمي يه ظرفيتي داره...وقتي از حدش
بگذره ديگه محبت كردنم بي معني ميشه....گاهي وقتا انقدر به يكي
خوبي مي كني كه ديگه فكر مي كنه اين مهربونيا وظيفته...اونوقته كه
يه چيزي ته دلت مي شكنه...انقدر جواب مهربونياتو با نامهربوني ميده...
انقدر در جواب لبخندت اخم مي كنه ...و انقدر احساس و فكر و قلبتو به بازي مي گيره.......
كه....كه كم كم حس تو عوض ميشه...دوباره غرورت واست مهم ميشه....
ديگه حاضر نيستي به خاطرش غرورتو خرد كني....
ديگه از ديدن اشكاش كلافه نميشي....ديگه با نگاه كردن به چشاش
دلت هري نمي ريزه پايين...ديگه نازشو نمي كشي....آره....ديگه
ديدنش واست رويا نيست...ديگه از تماس دستاش و حس حرارت
بدنش احساس خوبي نداري....ديگه از دوريش غصه نمي خوري...حالا
مي فهمي كه چقدر از لحظه ها و روزاتو به خاطرش حروم كردي...و
حسرت ميخوري....چون...چون....ديگ
....آخرش هم
جدایي .....

یکی را دوست دارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ،
او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است
و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود
نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم
برای من عزیزترین است !





اتش نگاهت هنوز ديدگانم را مى سوزاند




چي شد تو نگاهت كسه ديگه اي بود كجائي كه بعد تو غم همدمم بود
نگاهم هنوزم تو حسرت نگاهت بيا تا بريزم اشكام و براهت
كجائي گل من تو رفتي مي دونم دلم تنگ واسه تو نا مهربونم
بدون تا ابد تو قلب مني ولي باز چه ساده دل و ميشكني
کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند...
تا بداني "بي تو" چه مي کشم
کاش قاصدک به تو مي گفت اين پيغام را ميرساند که اميد و آرزوهايم بي تو
آهسته آهسته در حال فرو ريختن است...
آن روز نمي دانستم چرا مي سوزم؟! ولي حالا خوب ميفهمم که دستانت پيام آور آتش دروني ات بودند
اکنون نيز دارم مي سوزم؟! ولي نه از گرماي عشق تو
از غم نبودنت، از اندوه دوريت !؟
و چه زجر آور است اين سوختن، که حتي دريا دريا آب هم نمي تواند لحظه اي آرامش کند
بي تو حتي ديگر ساحل هم پاهاي آتشينم را در خنکاي آ؛وشش نمي گيرد !؟
انگار او هم به دوتايي بودن رده پاها عادت کرده و حالا رد پاي تنهاي من برايش غريبه است
آه اي محبوب من، بي تو دنيا هم مرا آتش ميزند
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم....







| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |













